کی قلم تا کی توسر بار منی
من به تنهایی کمال مطلقم
احتیاجم نیست بر تو ای قلم
قلب من پاک وسپید وبی ریاست
خون توزشت وپلیدست وسیاست
تو که خالق بر تو چشمی داده است
دیدن حق از برایت ساده است
رو از این منزل که دیگر جای نیست
در دل من طاقت دیدار نیست
گفت جوابش را به آرامی قلم
گر تو پاکی نشکنی جام دلم
گرچه قلب تو سپید وبی ریاست
قلب من آئینه ی لطف خداست
خون من از عشق تو زشت وسیاست
بر پلیدی ها سپیدی ها دواست
چون من از پیشت روم تنها شوی
پیش چشم خلق تو رسوا شوی
روز اول گفتی از ما زنده ای
حال بر ما اینچنین تازنده ای
همچو من عاشق تو کی پیدا کنی
از چه رو خواهی مرا شیدا کنی
پیش از این با ما هوای دیگرت بود
حرف های من نگین دفترت بود
ما که با هم خرم وسرخوش بدیم
کی چنین سر بار وبی ارزش شدیم
حال ای کاغذ زمن رنجیده ای
از من عاشق بدی کی دیده ای
بین ما زخم زبان زیبنده نیست
تا همیشه روی تو تابنده نیست
ما چو از غم ها پریشان میشویم
با هم اما فارغ از آن میشویم
من به تو اسرار علم آموختم
با همه حکمت به پایت سوختم
عمر کوته فرصت بیداد نیست
جز به نیکی قلب ها آزاد نیست
حال بر ما فرصتی بایددهی
گر بدی دیدی زدل بیرون نهی